میبینمت هر روز و هر شب در خیال خویش
یاد توام تا مرگ نگذارد به حال خویش
آنقدر نزدیکی که میپرسم: تویی یا من؟
- اینقدر دورم از تو یعنی در خیال خویش -
تو بیخیال من شدی من بیخیال خویش
بردی مرا انگار از سویی و از یکسو
رفتی مرا تنها نهادی با سوال خویش
رفتی برایم از رسیدنها خبر دادی:
«چون جاده باید ابتدا شد پایمال خویش»
جای تو را در چشمهای کمفروغ من
دنیا نخواهد کرد پر با قیل و قال خویش
...
در بیخیالی بودم و هذیان و نومیدی
بازآمدی تا بازگویم شرح حال خویش