گردآوری

مجمع عمومی

تبلیغات تبلیغات

امتداد سیر توحید

کثرتیم و امتداد سیر توحیدیم ما آن‌چه او خواندیم ما و آنچه او دیدیدم ما هستی موهوم ما یک لب گشودن بیش نیست * بر لب انکار هستی مهر تأییدیم ما چون سراب از چشم غفلت‌پیشه پیدا می‌شویم از من و ما جز «نما» چیزی نفهمیدیم ما جمع اضدادیم و از نیرنگ انکار ایمنیم هم شب نومیدی و هم صبح امیدیم ما چون شقایق از کویر وهم بیرون آمدیم تا به‌فهم آسمان چون خار پیچیدیم ما در هوای نور حاجتمند سوی آسمان آمدیم ای ابر لطفی کن که خشکیدیم ما یا ببار آور بهار دشت را یا بازگو تا کجا با خویش در پندار تبعیدیم ما * از مولانا میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی: هستی موهوم ما یک لب گشودن بیش نیست چون حباب از خجلت اظهار خاموشیم ما
ادامه مطلب

در خیال خویش

می‌بینمت هر روز و هر شب در خیال خویش یاد توام تا مرگ نگذارد به حال خویش آن‌قدر نزدیکی که می‌پرسم: تویی یا من؟ - این‌قدر دورم از تو یعنی در خیال خویش - گفتی که می‌مانی ولی تنها فقط گفتی تو بی‌خیال من شدی من بی‌خیال خویش بردی مرا انگار از سویی و از یک‌سو رفتی مرا تنها نهادی با سوال خویش رفتی برایم از رسیدن‌ها خبر دادی: «چون جاده باید ابتدا شد پایمال خویش» جای تو را در چشم‌های کم‌فروغ من دنیا نخواهد کرد پر با قیل و قال خویش ... در بی‌خیالی بودم و هذیان و نومیدی بازآمدی تا بازگویم شرح حال خویش
ادامه مطلب

وقتی پیش من هستی

بردار وقتی پیش من هستی نقابت را تا بشنود بهتر سوال من جوابت را پشت حصار نقش‌های دیر و دورادور تا چند پنهان کردن از من اضطرابت را باید بگویی تا بدانم چیست برهانت باید؟!... نمی‌دانم؛ ببین تعبیر خوابت را این‌قدر می‌دانم که در آیین همراهی با من بیا تقسیم کن حال خرابت را با من بیا تقسیم کن هرطور می‌خواهی آماده‌ام تا خط آخر انتخابت را با من بیا تا بی‌نهایت منطقی باشیم پنهان مکن در پیرهن حرف حسابت را ... بردار وقتی پیش من هستی نقابت را تا بنگرم بی‌پرده روی آفتابت را می‌بینم آری ای خیالت روشنای راه در قامت همراه خود لبخند نابت را تو می‌رسی تا بازگویی داستانت چیست امضا کنی یعنی بنام من کتابت را می‌بینم آری در خیالی دور یا نزدیک در دست خود زلف تو و بر لب شرابت را
ادامه مطلب

وبلاگ های پیشنهادی

جستجو در وبلاگ ها